Wordpress Themes

افشاگری علیرضا شیرازی در مورد PHP و اسرائیل!

پی اچ پی (PHP) یک زبان برنامه نویسی سمت سرور میباشد که به زبان ساده تر برای برنامه نویسی سایتهای اینترنتی و طراحی سایتهای اینترنتی استفاده دارد.

همونطور که میدونید PHP نسبت به زبانهای برنامه نویسی سمت سرور هم رده ی خودش جدیدتر است و چند سال بیشتر قدمت ندارد، با این حال اکثر سایتهای معتبر دنیا و یا مدیریت های محتوا (CMS) با این زبان طراحی شده اند، دلیل جاگیری سریع این زبان نسبت به زبانهای برنامه نویسی دیگر کد باز بودن (Open Source) آن است.

فعلا همین توضیحات را کافی میدونم و شاید بعدا مفصل در این باره بنویسم اما به تازگی علیرضا شیرازی مدیر سیستم وبلاگ دهی بلاگفا مطلبی با عنوان توسعه زبان PHP توسط اسرائیلیها نوشته است که خلاصه ی آن به این صورت است: “توسعه دهندگان اصلی PHP و همچنین شرکت توسعه دهنده PHP اسرائیلی هستند!”

نمیدونم واکنش رجال در قبال این مساله چگونه است، اما همونطور که علیرضا شیرازی هم گفته ”به دلیل  اوپن سورس بودن نرم افزار مفسر PHP و رایگان بودن شاید اوضاع آنچنان هم بد نباشد”.

البته شایان هم در وبلاگش اینچنین نوشته “درپی افشاگری علیرضا شیرازی مبنی بر اسرائیلی بودن زبان پی اچ پی

در قسمتی از مطلب طنز شایان آمده “هنوز مشخص نیست این اطلاعات کاملا سری را چگونه به دست آورده است” یعنی میخواد بگه که همه میدونند PHP یک زبان تقریبا اسرائیلیه! یا در یک قسمت نوشته “یکی دیگر از مدیران سایت های اینترنتی در گفتگو با خبرگزاری … گفته است که “پس از شنیدن این مطلب سریع آمدم تا در روی صفحه اول سایت خود بنویسم مرگ بر اسرائیل که متوجه شدم در زبان برنامه نویسی PHP این امکان وجود ندارد که شعار های زد اسرائیلی بنویسم.” نمیدونم اینو راست میگه یا نه! اما اگه راست باشه باز هم قابل تغییره و میشه این متنو نوشت با این حال نام خبرگذاری رو هم ذکر نکرده!!! همچنین نهایت شوخی بی مزه ی خودشو اینجا نشون میده که میگه “همچنین بسیاری از هکر ها از ساعاتی پیش اعلام کردند که تمام سایت های PHP را در تمام دنیا هک می کنند.”

البته نظراتی را که کاربران داده بودند در نوع خودش جالب بود “لینک نظرات

داغ کن - کلوب دات کام Balatarin

حکایت نیمه شرافتمندانه زندگی

میخوام حکایت مردی رو بگم که نیمی از زندگیش کاملا شرافتمندانه زندگی میکرد و نیمی دیگر را …
این داستان رو برای اولین بار از همکارم علی رخ شنیدم که پس از یک جستجوی ساده توی اینترنت به اصل متن رسیدم، اما منبع حکایت رو متاسفانه پیدا نکردم، و اما اصل ماجرا:

هنوز هم بعد از این همه سال چهره ویلان را از یاد نمی برم. در واقع در طول سی سال گذشته همیشه روز اول ماه که حقوق بازنشستگی را دریافت می کنم به یاد ویلان می افتم. ویلان پتی اف کارمند دبیرخانه اداره بود، آدمی مفلس و بدبخت که مادرش را در اثر اعتیاد و پدرش را در اثر اعدام از دست داده بود و از مال دنیا جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی نداشت. ویلان آدمی بود بزدل و در عین حال شجاع که به یک زندگی مضحک عادت کرده بود، او مانند هیچ کدام از کارمندان زندگی نمی کرد، یعنی زندگی یکنواخت بخور و نمیر نداشت به قولی آرزوهایی در سر داشت. همه فکر می کردند او دیوانه است! از همان هایی که زندگی حقوق بگیری و کارمندی شان در طول مدت سی سال خدمت، کوچکترین تغییری نمی کرد و دچار هیچ تحولی نمی شد.
ویلان اول ماه که حقوق می گرفت و جیبش پر می شد، شروع می کرد به حرف زدن و نقشه کشیدن برای بازنشسته شدن زودهنگام. بی پروا به همه فحش می داد. اگر کاری به او پیشنهاد می شد به راحتی رد می کرد. رییس اداره و نمایندگان سنا و نخست وزیر و رییس جمهور را نقد می کرد و به روزنامه های چپی و دست راستی و تکنوکرات و حزب کارگر و سازمان ملل متحد دری وری می گفت و هشدار می داد اسامی کسانی که زندگی او را نابود کرده اند افشا خواهد کرد.. پتی اف در تمام مدتی که من می شناختمش پیرهنی می پوشید آبی رنگ مثل پیرهن افسران نیروی هوایی که دو جیب داشت! همیشه روز اول ماه و هنگامیکه که از بانک به اداره برمی گشت به راحتی می شد برآمدگی جیب سمت چپ اش را تشخیص داد که تمام حقوق اش را در آن چپانده بود. ویلان از روزی که حقوق می گرفت تا روز پانزدهم ماه که پول اش ته می کشید آدمی بود شاد و سرزنده که در مدت پانزده روز دست کم ده بار به خواستگاری می رفت اما به محض تمام شدن پول تا آخر ماه سگی بود در بند محافظه کاری که لحظه ای جز برای مستراح رفتن از اتاق خود خارج نمی شد!
و این آغاز بزدلی مرد شجاع پانزده روز اول ماه بود.. مردی که نیمی از ماه سیگار برگ می کشید و نیمی دیگر چای خشک. مردی که نیمی از ماه مست بود و سرخوش و نیمی دیگر هشیار و خار. مردی که نیمی از ماه مردم او را آقا خطاب می کردند و نیمی از ماه مردیکه مفنگی! من یازده سال با ویلان همکار بودم. بعد ها شنیدم او سی سال آزگار به همین نحو گذران روزگار کرده است و حتی یک بار در روز نخست ماه می ازدواج کرده است که البته همسرش را در روز بیست و نهم ماه ژوئن به دستور دادگاه طلاق داده است. یکی از دوستان می گفت عاقبت او را زمانی پیش از نیمه ماه بازنشسته کردند تا شرش از سر اداره کم شود. حالا سی سال است که من هم بازنشسته شده ام. روز آخر که من از اداره منتقل می شدم، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ می کشید. به سراغ اش رفتم تا از او خداحافظی کنم. کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی کند زندگی اش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند. هیچ وقت یادم نمی رود، همین که سوال را پرسیدم به سمت من برگشت و با چهره ای متعجب آن هم تعجبی طبیعی و اصیل پرسید: «کدام وضع؟»
بهت زده شدم. همین طور که به او زل زده بودم، بدون این که حرکتی کنم ادامه دادم: «همین زندگی نصف اشرافی نصف گدایی، همین وضع دو جور مضحک.»
ویلان با شنیدن این جمله همان طور که زل زده بود به من ادامه داد: «تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی؟»
گفتم: «نه»
گفت: «تا حالا تاکسی دربست گرفتی؟»
گفتم: «نه»
گفت: «تا حالا با یه دختر خوشگل قرار گذاشتی؟»
گفتم: «نه»
گفت: «تا حالا غذای فرانسوی خوردی؟»
گفتم:«نه»
گفت: «تا حالا یه هفته مسکو موندی خوش بگذرونی؟»
گفتم: «نه»
گفت: «خاک بر سرت، تا حالا زندگی کردی؟»
گفتم: «آره…نه…نمی دونم.»
ویلان همین طور نگاهم می کرد، نگاهی تحقیر آمیز و سنگین، به نظر حالا که خوب نگاهش می کردم مردی جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم ویلان جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود. ویلان سیگار برگی تعارفم کرد و بعد جمله ای را گفت که مسیر زندگی ام را به کلی عوض کرد،
ویلان پرسید: «می دونی تا کی زنده ای؟»
جواب دادم: «نه»
ویلان گفت: «پس سعی کن دست کم نصف ماه رو زندگی کنی!»

داغ کن - کلوب دات کام Balatarin